همیشه یکی از علاقه مندی های جدی من خانه ها بودند..مدل و دکور خونه ها همیشه برام جذاب بودند..و اصولا یکی از تفریحاتم دید زند توی خونه ایی بوده که میشده دکورشون رو تماشا کرد..هر کدوم روح و حال و هوای خودشون رو دارند…و همه اینها واسم جذاب بوده…خونه های بزرگ هم با معماری های رومی یا معماری های سنتی ایرانی خیلی خیلی برام جذابیت دارند…اینها رو گفتم که بگم دیروز یه خونه خیلی قشنگ دیدم..خونه یک جفت دوست بسیار عزیز بودیم و من عاشق فضای خونه شون شدم..خونه ای که علاوه بر معماری حساب شده و خوبش که متراژ خونه رو به مراتب بزرگتر از اندازه واقعی هم نشون میداد، به سلیقه دوستان اینقدر خووووووب و قشنگ دکور شده بود که آدم دلش می خواست تو اون خونه جا خوش کنه! همه رنگ ها و وسائل فکر شده و به جا و زیبا بودن..میز ناهار خوری گرد بود..مبلها رنگ سبز و یکی هم طلایی بسیار شیکی داشت…فرش ها تم قرمز و نارنجی زیبا.. و همه و همه با قیمتی مناسب که اصلا نمیشد قبول کرد که با اون قیمتها بشه همچین خونه ای رو درست کرد.و بالاکن خونه هم که فضای بی نظیری بود…البته مطمئنا خونه پر از روح هنر مند بانو و مرد خانه بود..همونطور که پر از نقاشی ها و کتابهای این زوج هم بود…زندگیشون پر دوام باشه و به خوشی و سلامتی…خلاصه این خونه اینقدر حس خوبی داد که منو مجبور کرد بنویسم راجع بهش.
زندگی اون روی بی تمرکزش رو داره بهم نشون میده…کم وقت آوردن..ذهن اشوب و بی تمرکز و منگ و بی امید…حرکت و ب حرکتی توامان..انگار که دست و پا بزنی و چشم باز کنی و ببینی سر جای خودت هستی…خوب است و این خوبی توقعات ما را یک طبقه ارتقاء داده…باید از این دید بنگرم
انگار که این دور زندگی تمام نمیشه! انگار که زندگی حلقه های تکراری لابیرنتی باشه…چه میدونم…اما یه داستانی دوباره واسم تکرار شد..یعنی یه تجربه ای…
البته الان که فکر میکنم میبینم باید تکرار میشده خوب..یادش نگرفته بودم آخه…که اگه یاد می گرفتمش زندگی دلیلی واسه آموزش دوباره اش به من نمی دید…
داستان اینه که ادما میشینن کنارت و وقتی از دغدغه هات براشون میگی، با هات تکرارش میکنن.. میشینن کنارت و وقتی دهان باز میکنی که چیزی بگی، پیشتر از تو، همون حرف هایی رو که میخواستی بزنی، بلند تر و جدی تر تکرارش می کنن..اما در عمل تو رو با یه شوک بزرگ مواجه میکنن…در عمل اون ها اصلا شبیه ادعا هاشون نیستن…آره آره… میدونم که اصولا تصویر ادمها با اون چیزی که مدعی اش هستند خیلی فرق داره اما این یکی که من میگم یه کم فرق داره…
میشینن کنارت از بی مسئولیتی ا می نالن ،اما خودشون جزء خودخواه ترینها و بی مسئولیت ترین ها هستن…میشینن از بی وفایی ها می نالن و خودشون احتمالا یه خنجر توی جیبشون دارن…
چرا زندگی منی رو که که میخوام ادمها رو جدی بگیرم، هل میده به سمتی که نباید جدیشون بگیرم..چرا باید اصل بر بی توجهی باشه؟ چرا ادمها خودشون ، مایه بی اعتباری خودشون میشن؟ با بی توجهی ها ، بی مسئولیتی ها، خود بینی ها..خود خواهی ها؟
*** بزرگ تر که میشه آدم ،بیشتر میبینه دنیای کثیف رو..دنیای پر از مشکل رو..دنیایی رو که با این که از همون اولش بچه دوران جنگ بودی اما به چشمت نمی اومده اما بزرگ که میشه ادم، جنگ کشور های همسایه هم به چشم میاد…زلزله و سیل و بمباران و قحطی و …همه و همه..و بعد یه فلاش بک میزنی به تاریخ..و انگار همیشه همین بوده..همیشه و همیشه…سرزمین ها ناپدید شدن..ادمها کرور کرور نابود شدن…اما دنیا ادامه داشته….این امید چیه؟ شایدم حماقت…پیچیدگی احمقانه ای بر این جهان حکمرانی میکنه!
گودر و اینترنت کم رنگ شده…در عوض زندگی از نوع ادم بزرگی( بخوانید سگی) پر رنگ شده…
خیلی وقته که دلم وبلاگ میخواد…تا می ام بنویسم، هی یه چیزی میشه و دوباره کم مینویسم…الان بعد مدتها دلم خواست..الان ایرانم دیگه..خیلی دور از فضا و حال و هوای اخرین نوشته های اینجا… اما دلم تنگ نشده..انگار نه انگار که مدتی اونجا بودم…گاهی شاید دل پرکی بکشه .اما اونم واسه اینه که بالاش خشک نشه..اگه نه که خو به اینجا اونقده قدیمیه که تا اومدم انگار که نرفته باشم بودم…
اینجا همه چیز همونهخیلی جاها و وضع ها بدتر شده که بهتر نشده…اما یه چیز هست این وسطا که زیاد باید حواسم بهش باشه..دوستی ها
***
یکی میگفت کاش اون وقتها که لاغر بودم حواسم می بود که چاق نشم…گفتم چاقی همینه..یه دفعه می بینیش…روندش و ادم نمی فهمه…بعد دیدم که همه چی همینه..حواسمون نباشه فقر و بیشعوری و افسردگی و هزار تا گند و گه دیگه میاد تو تن و روح ادم اطراق میکنه و …اونوقت خر بیار باقالی بار کن!! تازه اگه خری هم باشه!!!
امروز روز اخره..ساعت الان 6 صبحه و من دارم اخرین بلاگم رو اینجا مینویسم…دلم تنگ خواهد شد برای همه…برای پسر خاله های عزیزم..برای این شهر و دیار..برای خانه نقلی امو برای بریتیش کانسیل بی نظیر و عقده گشایم..برای دوستان..صدف و شهاب عزیز و با مرامم..برای دوستان خوب و باحال مدرسه ام..برای ….برای… همه چیز استخر خانه وحتی برای مراکز خرید…
دلم برای همه شمایان تنگ می شود
دلم برای دوره خوب زندگی متفاوتم در اینجا تنگ میشود…
واقعا چرا باید این گذاشتن و رفتن های دردناک بخشی از زندگی باشه؟
استرس دارم…