Skip to content

اون خونه قشنگه

2011 December 31
Posted by Ma

همیشه یکی از علاقه مندی های جدی من خانه ها بودند..مدل و دکور خونه ها همیشه برام جذاب بودند..و اصولا یکی از تفریحاتم دید زند توی خونه ایی بوده که میشده دکورشون رو تماشا کرد..هر کدوم روح و حال و هوای خودشون رو دارند…و همه اینها واسم جذاب بوده…خونه های بزرگ هم با معماری های رومی یا معماری های سنتی ایرانی خیلی خیلی برام جذابیت دارند…اینها رو گفتم که بگم دیروز یه خونه خیلی قشنگ دیدم..خونه یک جفت دوست بسیار عزیز بودیم و من عاشق فضای خونه شون شدم..خونه ای که علاوه بر معماری حساب شده و خوبش که متراژ خونه رو به مراتب بزرگتر از اندازه واقعی هم نشون میداد، به سلیقه دوستان اینقدر خووووووب و قشنگ دکور شده بود که آدم دلش می خواست تو اون خونه جا خوش کنه! همه رنگ ها و وسائل فکر شده و به جا و زیبا بودن..میز ناهار خوری گرد بود..مبلها رنگ سبز و یکی هم طلایی بسیار شیکی داشت…فرش ها تم قرمز و نارنجی زیبا.. و همه و همه با قیمتی مناسب که اصلا نمیشد قبول کرد که با اون قیمتها بشه همچین خونه ای رو درست کرد.و بالاکن خونه هم که فضای بی نظیری بود…البته مطمئنا خونه پر از روح هنر مند بانو و مرد خانه بود..همونطور که پر از نقاشی ها و کتابهای این زوج هم بود…زندگیشون پر دوام باشه و به خوشی و سلامتی…خلاصه این خونه اینقدر حس خوبی داد که منو مجبور کرد بنویسم راجع بهش.

آی زندگی بانو

2011 December 27
Posted by Ma

زندگی اون روی بی تمرکزش رو داره بهم نشون میده…کم وقت آوردن..ذهن اشوب و بی تمرکز و منگ و بی امید…حرکت و ب حرکتی توامان..انگار که دست و پا بزنی و چشم باز کنی و ببینی سر جای خودت هستی…خوب است و این خوبی توقعات ما را یک طبقه ارتقاء داده…باید از این دید بنگرم

آدمهای مزخرف!!

2011 December 25
Posted by Ma

انگار که این دور زندگی تمام نمیشه! انگار که زندگی حلقه های تکراری لابیرنتی باشه…چه میدونم…اما یه داستانی دوباره واسم تکرار شد..یعنی یه تجربه ای…
البته الان که فکر میکنم میبینم باید تکرار میشده خوب..یادش نگرفته بودم آخه…که اگه یاد می گرفتمش زندگی دلیلی واسه آموزش دوباره اش به من نمی دید…
داستان اینه که ادما میشینن کنارت و وقتی از دغدغه هات براشون میگی، با هات تکرارش میکنن.. میشینن کنارت و وقتی دهان باز میکنی که چیزی بگی، پیشتر از تو، همون حرف هایی رو که میخواستی بزنی، بلند تر و جدی تر تکرارش می کنن..اما در عمل تو رو با یه شوک بزرگ مواجه میکنن…در عمل اون ها اصلا شبیه ادعا هاشون نیستن…آره آره… میدونم که اصولا تصویر ادمها با اون چیزی که مدعی اش هستند خیلی فرق داره اما این یکی که من میگم یه کم فرق داره…
میشینن کنارت از بی مسئولیتی ا می نالن ،اما خودشون جزء خودخواه ترینها و بی مسئولیت ترین ها هستن…میشینن از بی وفایی ها می نالن و خودشون احتمالا یه خنجر توی جیبشون دارن…
چرا زندگی منی رو که که میخوام ادمها رو جدی بگیرم، هل میده به سمتی که نباید جدیشون بگیرم..چرا باید اصل بر بی توجهی باشه؟ چرا ادمها خودشون ، مایه بی اعتباری خودشون میشن؟ با بی توجهی ها ، بی مسئولیتی ها، خود بینی ها..خود خواهی ها؟
*** بزرگ تر که میشه آدم ،بیشتر میبینه دنیای کثیف رو..دنیای پر از مشکل رو..دنیایی رو که با این که از همون اولش بچه دوران جنگ بودی اما به چشمت نمی اومده اما بزرگ که میشه ادم، جنگ کشور های همسایه هم به چشم میاد…زلزله و سیل و بمباران و قحطی و …همه و همه..و بعد یه فلاش بک میزنی به تاریخ..و انگار همیشه همین بوده..همیشه و همیشه…سرزمین ها ناپدید شدن..ادمها کرور کرور نابود شدن…اما دنیا ادامه داشته….این امید چیه؟ شایدم حماقت…پیچیدگی احمقانه ای بر این جهان حکمرانی میکنه!

2011 September 19
Comments Off
Posted by Ma

گودر و اینترنت کم رنگ شده…در عوض زندگی از نوع ادم بزرگی( بخوانید سگی) پر رنگ شده…

خیلی وقته که دلم وبلاگ میخواد…تا می ام بنویسم، هی یه چیزی میشه و دوباره کم مینویسم…الان بعد مدتها دلم خواست..الان ایرانم دیگه..خیلی دور از فضا و حال و هوای اخرین نوشته های اینجا… اما دلم تنگ نشده..انگار نه انگار که مدتی اونجا بودم…گاهی شاید دل پرکی بکشه .اما اونم واسه اینه که بالاش خشک نشه..اگه نه که خو به اینجا اونقده قدیمیه که تا اومدم انگار که نرفته باشم بودم…

اینجا همه چیز همونهخیلی جاها و وضع ها بدتر شده که بهتر نشده…اما یه چیز هست این وسطا که زیاد باید حواسم بهش باشه..دوستی ها 

***

یکی میگفت کاش اون وقتها که لاغر بودم حواسم می بود که چاق نشم…گفتم چاقی همینه..یه دفعه می بینیش…روندش و ادم نمی فهمه…بعد دیدم که همه چی همینه..حواسمون نباشه فقر و بیشعوری و افسردگی و هزار تا گند و گه دیگه میاد تو تن و روح ادم اطراق میکنه و …اونوقت خر بیار باقالی بار کن!! تازه اگه خری هم باشه!!!

دلم تنگتان می شود

2011 July 12
Comments Off
Posted by Ma

امروز روز اخره..ساعت الان 6 صبحه و من دارم اخرین بلاگم رو اینجا مینویسم…دلم تنگ خواهد شد برای همه…برای پسر خاله های عزیزم..برای این شهر و دیار..برای خانه نقلی امو برای بریتیش کانسیل بی نظیر و عقده گشایم..برای دوستان..صدف و شهاب عزیز و با مرامم..برای دوستان خوب و باحال مدرسه ام..برای ….برای… همه چیز استخر خانه وحتی برای مراکز خرید…

دلم برای همه شمایان تنگ می شود

دلم برای دوره خوب زندگی متفاوتم در اینجا تنگ میشود…

واقعا چرا باید این گذاشتن و رفتن های دردناک بخشی از زندگی باشه؟

استرس دارم…

آآی دراکولا ها!!!ا

2011 July 4
Comments Off
Posted by Ma

آآی ای کسانی که ایمان آورده اید..این همه بسم الله میگویید..خوب بقیه اش را هم بگویید..رحمان و رحیم را میگویم…و بعد اندکی تفکر کنید، اگر می توانید…

از بین آن همه صفت..از بین آن همه اسماء جلاله، از بین حکیم و جبار و قهار و شدید و …چرا این دو این قدر همیشگی شده اند؟ 

اندکی تفکر کنید…باقی اگر اهمیت داشتند جایگزین میشدند…رازی هم اگر باشد در این دو نهفته است

شاید تمام وظیفه انسانی تان-مان تصویر این دو شدن، باشد…نه ان گونه که هستید-یم!!ا

ای وای بر من….

2011 June 26
Comments Off
Posted by Ma

روزهای بدی در حال گذرند..روزهای اشک و شرمندگی و نگرانی..برای مردانی از جنس قهرمان های افسانه ای…آنچه از ما که آزادتریم احتمال بر آمدنش بیشتر می آمد را انها از ان سوی دیوارهای نفرینی اوین، از دل زندان جادوگر، ممکن کرده اند…ما گند زده ایم…بازی خورده ایم باز…به نام تئوری عدم خشونت، به دامان بی عملی افتاده ایم…ما باز نفهمیدیم…باز…

ا”احساسات منفی به قدر درد جسمانی برای بقا اهمیت دارد”..این یک اصل روانشناختی است…بحث همواره چگونگی مدیریت این بخش از احساسات است… مدیریت…نه فرو خوردن…ما فرو میخوریم این حجم عظیم خشم را از انچه بر سرمان اوار میشود…و این یعنی عقده…یعنی تولد ناهنجاری دیگری در این جامعه…که این بار نه از سر خشونت ورزی که از سر انکار آن است. انسان متمدن پیش از هر چیز انسان است…نمی دانم …قرار نیست زد، کشت،شکست….اما فریاد چه؟…روانشناسی اعتراض را باید دوباره دوره کرد..

کارمای مدرن

2011 June 15
Comments Off
Posted by Ma

مامان بابای محترم دارن کارما پس میدن!!:)))هی ما میرفتیم تو نت، هی میگفتن چه خبره!! حالا یکی باید به خودشون بگه!!7ماه پیش قبل اومدنم  واسه یه سال شارژ کردم اینترنت رو با یه حجم 10 گیگ فکر کنم…امروز بابا زنگیده که حجم مربوطه تموم شده بدبخت شدیم . مامانت هم از کار و کاسبی افتاده. چه کنیم؟! خلاصه واسشون شارژ کردم و همه چی اوکی شد شکر خدا..فقط سووال من اینه که اینا دقیقا چی کار کردن با این حجم..دانلود هم که نداشتن!!

توضیح: کار و کاسبی مادر همانا اوو و اسکایپ و فیس بوک گردیست!!

و این مدرسه رنگی

2011 June 13
Comments Off
Posted by Ma

امروز یکی از معلم های سختگیرم که یه زن هندی الاصل به نام وایشلی ه، سر کلاسمون بود. از اون ادمهای خیلی جالبه واسه خودش.البته اصولا این غربی هایی که دست به سفر و تغییر میزنن و یه دفعه سر از یه جای دیگه دنیا در میارن ادمهای جالبی هستن. این خانم کانادایی که شاید نزدیک60 سالش باشه، از اونهاست که به قول خودش کار نکرده نذاشته.سفرهای مختلف در جوانی . زندگی در کشور های مختلف.15 سال هنگ کنگو مالزی، آمریکا،اروپا، استرالیا و …فقط افریقا نبوده. از اون آدمهاست که هارد وورکینگ رو عامل اصلی تو زندگی میدونه و واسه همین هم هست که ادم سخت گیریه. توی کلاش پرسید کی تا حالا غواصی کرده و وقتی دید کسی حواب نداد گفت پس شماها چی کار کردید تو زندگیتون؟ برید و دست به تجربه بزنید…مثلا من توی جوونی با کوله پشتیم پا میشدم میرفتم یه کشور دیگه مثلا یه جا مثل ویتنام و اسم برد  و کمک میکردیم مثلا ملت خونه بسازن توی یه روستا ..بعد پولم که تموم میشد میرفتم یه جا دیگه یه کم زبان درس میدادم دوباره یه کار دیگه…

مدتیه که دارم فکر میکنم که چرا من و ما اینقدر بسته به زندگی  و فرصت هاش فکر میکنیم؟ و به این فکر میکنم که چه قدر کار جدید و متفاوت میشه کرد تو دنیا.. اول از همه هم واسه مردم مملکت خودمون ایران

***

نمیدونم هیچوقت راجع به کلاس زبانم گفتم یا نه..اما اینجا بی نظیره ..یعنی من از انجام هیییییییییییچ یک از کارهام اینقدر راضی نبوده ام…و در فواید اون همینقدر بس که من به یکی از بزرگترین ارزوهام که همانا دوباره کوچک شدن و رفتن به مدرسه ای با متد درست اموزشی بود، رسیدم..درسته  کوچیک نشم اما همه چیز دیگه اش همون سیستمی بود که همیشه ارزوش رو داشتم.بی خود نیست که بهش میگم مدرسه …به معجزه میماند..

خدایی من باید یه کاری کنم واسه این نظام کوفتی آموزش…

ای زندگی

2011 June 10
Comments Off
Posted by Ma

شاید زیبایی زندگی باید به عطش و نداشتن هایش باشد…که وقتی نیست..همیشه گویا چیزی کم است…و این با آن دیگر عنصر بنیادین،امید، فرق دارد…

این را وقتی دانستم که هم ترش داشتم و هم شیرین. هم شور  و هم تلخش را…هم بی مزه اش را..اما دل چیزی دیگر میخواست…دل هنوز بهانه میگرفت..شاید عادت کرده به خواستن..شاید عادت میکند به خواهش های وقت و بی وقفش..که وقتی همه چیز هست هم باز تمنا دارد..تمنای چیزی که خودش هم نمیداند چیست..

و من می دانم..که این زندگی با دوست زیباست ..با آشنا..با انان که فصلهای مشترک داریم